شنبه 7 اردیبهشت1387
عاشق شاعر(خودم)

ای راهبه ی دیرنشین حرم دل
از عشق به چشمان تو عقلم شده زائل
ای ماه فروزان شب ساکت و بیدار
دیوانه ی رویت شدم و گشته ام عاقل
ای قوی سپید بال رویای شب من
تو آبی دریایی و من غرقه ی ساحل
ای عشق به آخر شده در چشم سیاهت
تو ناجی دلهایی و من زهر حلاحل
این قلب که در کشور من پادشهی بود
حالا شده در کوی دو چشمان تو سائل
من شعر نمی گفتم و من مست نبودم
هم مست شدم از می عشق تو و، شاعر
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:14 توسط : صادق
شنبه 30 دی1385
فلسفه ی با تو بودن
در اختیارم نیست دیوانه
تفکر و اندیشه ام با تو شکل گرفته است
چگونه بیاندیشم وقتی نیمی از ذهنم خالی است
و نیمی دیگر در حسرت نیمه ی خالی
به یادت هست خطوط زندگیمان را
در کف دست سرنوشت چقدر موازی بود
آنچنان که انگشتان با یکدیگر
اما چطور آن خطوط یکدیگر را قطع کردند ؟ هنوز نمی دانم
من نبوغ چشمانت
اعداد موسیقی ات
فرمول های احساساتت
قانون های زندگی ات
و فلسفه ی مرگت را
هنوز که هنوز است نفهمیده ام
چگونه رفتنت را با ریاضیات جدایی اثبات کردی
ومسئله ی تنهایی را با چندین راه برایم حل نمودی
چقدر فلسفه ی شیدایی را درچشمانت مرور کردم
و هرگز منطق دستانت را نفهمیدم
میگفتی تقصیر خودت نیست ! تو منطق نداری
راست میگفتی من هنوز هم منطق تو را ندارم
میگفتی مرگ یک اصل است یک قانون
و جدایی و تنهایی راه های اثبات آن
من بارها این اصل را برای خود اثبات کردم
اما هرگز به نتیجه ی دلخواه تو نرسیدم
مرگ عشق با رفتن تو برای من اثبات نشد
هرگز ! هرگز
تو شعر خواندنت
فکر کردنت
دوست داشتنت
تنها بودنت
تنها ماندنت
تنها مردنت
در یک مسئله ساده میشد
و من
تمام زندگی ام
تمام عشق و بودنم
تمام حرف ها و افکارم
در فلسفه ی عشق افلاطونی خلاصه می شد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:39 توسط : صادق
پنجشنبه 16 آذر1385
برای تو

پروانه بیدار است . باد میوزد. مبادا چراغ ها از نفس بیفتند.
پیراهن ابرها خیس است. من بیدارم. باد عصیان میکند.
آن خیابان روبرو منتظر من است. مبادا خاطراتمان رنگ ببازند.
کاج ها چه زیبا شده اند. حرف های من می خواهند برهنه در باران بایستند.
چرا ستاره ها هیچ وقت نمی خوابند؟
چرا تو نمی آیی؟
آن خیابان روبرو منتظر من است !
من ، چند قطره باران و عطر کوه ها را به هم آمیخته ام و در شیشه ای کوچک ریخته ام تا وقتی آمدی به روی تو بپاشم.
دلم بیدار است و من لبریز نور و آوازم.
صدایم که جاری میشود به سوی انتهای باغ میرود.
بوسه هایم را به همراه کلوچه و گلاب به زیباترین کبوتری که در پشت بام همسایه مان زندگی میکند میدهم تا به خانه ات بیاورد.
بوی پونه ها را هیچ آیینه ای به من نشان نمی دهد.
میخواهم خواب دره ها و دلتنگی بنفشه ها را قاب بگیرم و به دیوار اتاقم بزنم.
میخواهم در دیوان حافظ - فقط - به دنبال گیسوان تو بگردم.
میخواهم روزی که سنگ ها ، حتی ، شاعر میشوند تو را لب چشمه صدا کنم.
لب هایم همیشه با نام آبی تو تر و تازه اند،
چرا به ایوان خانه من نمی آیی؟
میدانم که ترانه های کهنه من قابل تو را ندارند.
میدانم پنجره ام شکسته و ساعتم در خوابی عمیق فرو رفته است.
قول میدهم وقتی تو را دیدم سکوت کنم تا به حرف چشم هایم گوش کنی !!
نمی دانم کی شاعر شدم.
فقط میدانم که گلابی ها خنده بر لب داشتند و سیب ها لباس سرخ خود را پوشیده بودند.
من حتی به آینه ها که بی هیچ واسطه ای تو را میبینند و چشم در چشم تو میدوزند حسودی میکنم .
من به هوا که همیشه به درون تو سفر میکند و گرم و پر شور باز میگردد حسودی میکنم.
من به درختانی که هر روز بعد از ظهر، ساعتی مانده به رفتن خورشید از کنارشان میگذری حسودی میکنم.
نمی دانم کی شاعر شدم.
فقط میدانم که شب قبل تو به خوابم آمده بودی . . .
و صبح که بیدار شدم
بالشم . . .
لبریز شعر بود و گریه !!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:44 توسط : صادق
چهارشنبه 15 آذر1385
من مردم روزی
دلم را سخت در آغوش گرفته است غمی ناشناخته
عجیب و عجیبتر
اشکها چه لغزانند امشب و چه مختار
یادگاری از روز وداع
مرگی ناشناخته
شروعی دوباره
کتابی در دستم بود آن روز
وقتی داشتم با تو و تمام زندگی خداحافظی میکردم
در تمام مدت داشتم میخواندم
میخواندم....
و اشک میریختم
مثل حالا
در شعر ها و فکر ها و نوشته هایم دراز کشیده بودم
و میخواندم
و میگریستم
و میمردم
و کسی نبود
و کسی نفهمید
و کسی به دادم نرسید
چه روزی بود آن روز
چه سلوکی بود آن شب
چقدر سبک بودم در خیال خویش
با کاغذی در مشت و کتابی در دست
با چشمانی خیس و مبهوت
با قلبی سنگ و عاشق
با فکری باز و اسیر
با زندگی شیرین اما سخت
سخت
چه کلمه ی زیبایی است
فکر کردی؟
اگر سخت نبود چه قدر دنیا آسان بود!
مثل این بود که تو نباشی
آه چقدر زشت!!
من تک تک جملات کتاب را حفظ بودم
و آنها را زیر لب زمزمه میکردم
من میدانستم دارم به جایی می روم
چشمانم را بستم و با تمام آرزوهایم
با تمام عشقم
با تمام حسرتهایم
با تمام کتابهایم
با تمام نوشته هایم
با همان عینکم
با همان نگاه خیره ام
با همان افکار پریشانم
با همان دیوانگی هایم
به خواب رفتم
و زمانی بیدار شدم که تو بالای سرم نبودی
باز هم نبودی
همه بودند به جز تو
شیطان بود
خدا بود
فرشته ها بودند
مادرم بود
پدرم و برادرم
اما تو نبودی
حتی یادت هم نبود
حتی بو و احساست هم نبود
حتی زندگی نبود
من انگار مرده بودم
نه ! ... ای کاش مرده بودم
اما صدای تیک تیک دستگاهی نشان میداد که من زنده ام
باز هم این کلمه ی سخت را بر زبان آوردم
چگونه می توانم؟؟؟
آن فرشته های سپید پوش میگفتند در تمام مدت کتابم در دستم است
میگفتند چیزی زمزمه میکردی
یه همچین چیزی: آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم
آه ای زندگی...
آه ..آه
میدانی این را به هیچ کس نگفته ام؟
تو اولین شنونده ای
تو اولین شنونده ای هستی که هیچ گاه نمیشنوی
عجیب است و عجیبتر
من به هیچ کس نگفتم که مرده ام روزی از شدت شجاعت
و شبی زاده شدم از نطفه ی یک ترس
من نگفتم هرگز که کسی را دوست می داشتم
برای همیشه
وفکر میکردم تو با تمام مردم فرق داری
اما وقتی مُردم تازه فهمیدم
تو مثل بقیه ای فقط کمی دیوانه تر
کمی فقیر تر
کمی آگاه تر
کمی ناشایست تر
کمی زشت تر
کمی باهوش تر
کمی گستاخ تر
کمی حسود تر
کمی بی دین تر
کمی با خدا تر
کمی زیرک تر
و کمی دوست داشتنی تر
میبینی چقدر شبیه به بقیه هستی؟
تو با بقیه هیچ فرقی نداشتی من گمان میکردم فرق داری!!!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:59 توسط : صادق
یکشنبه 15 مرداد1385
خانه غم
در خانه ی غم گاه گداری نفسی بود
هر وقت در آن خانه ی تاریک کسی بود
یک خانه پر از محنت و بیچارگی و درد
غم بهر غمینهای خودش دادرسی بود
من از غم عشق و دگری از غم غربت
بیچاره فراوان و محینهای بسی بود
هر کس ز غم غصه ی خود ناله سراید
بر زندگی شیرین, غم چون مگسی بود
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:13 توسط : صادق
جمعه 19 خرداد1385
جام 2006
با امید مو فقیت تیم ملی ایران
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:25 توسط : صادق